<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>صالح</title>
	<atom:link href="http://idealogy.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://idealogy.wordpress.com</link>
	<description>رهگذری که چشمش بدین خانه نو می افتد؛ می بیند چه می کشم؟</description>
	<lastBuildDate>Tue, 12 Jan 2010 13:11:06 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='idealogy.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>صالح</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://idealogy.wordpress.com/osd.xml" title="صالح" />
	<atom:link rel='hub' href='http://idealogy.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>پانزدهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 13:08:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی جلسات گذشته را در حمد و ستایش باری تعالی گذراندیم و اینک به مذمت دنیا و بنانش می پردازم تا شاید فراموش نکنم که خویش نیز در این جافی دنیا همی بگردم و سر به اطراف کشم در پی ارضائ نفس تا این جسم مادی را زنده نگاه دارم و به طبع هوی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=101&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>جلسات گذشته را در حمد و ستایش باری تعالی گذراندیم و اینک به مذمت دنیا و بنانش می پردازم تا شاید فراموش نکنم که خویش نیز در این جافی دنیا همی بگردم و سر به اطراف کشم در پی ارضائ نفس تا این جسم مادی را زنده نگاه دارم و به طبع هوی سیرش کنم دلیل آنکه بنده ای سر پیچی کند آن باشد که خداوندگار خویش ناشناخته باقی گذارده و باور ندارد که قوت روزانه او را تامین کند گر غیر از این بود هیچگاه امثالی نمی ساختند که چون فقر به در آید ایمان از در دیگر خارج شود و مردمان نگویند نماز را با شکم گشنه نشاید گذارد که نماز بردن در درگاهش سینه ای فراخ و چشمی تر و معده ای تاریک می خواهد</p>
<p><span id="more-101"></span></p>
<p>مگر ایمان شکم پرستی است حال که چیزی برای سیر کردن وجود ندارد سیر کردن به کناری رود حدیثی خواندم اندر باب آخر الزمان که چون مردمانی لا اله الا الله گویند خدای آنها را لعن کرده و گوید دروغ می گویید به راستی که سخت دوره ایست مرویست که برای قتل آن فاضل و حکیم ؛ امیر کبیربزرگ از مدتها پیش اکثر در باریان از او به بدی یاد می کردند چه در ضاهر و چه به کنایه و در این کار حتی مادر شاه حمایت می نمود و چون زمینه فکری شاه فراهم گشت فرمان قتل او را در حال مستی ستاندند براستی هنگامی که همه اطرافیانت از کسی به سعایت یاد کنند و تو در شک افتی چه خواهد شد حال آنکه استعداد های فکری انسان محدود باشد وچون اطلاعات غلط رسد حکم بی شک تباه خواهد گردید چون شاه به عقل آمد از این واقعه بسیار متاثر گردید و نیز روایت است که تمامی عکس های امیر کبیر جمع گشت تا شاه یادی از او نکند حال تو که از جهان پیرامونت بی خبری چگونه در مورد دیگران حکم صادر کرده و محکومشان می کنی بدان که قضاوت سخت ترین کار هاست و تو بدین بابت هم اسباب زحمت خود می آرایی و هم تن مرا به مالک دوزخ می سپاری درحالی که بسیار تجربه کردی آنچه به چشم خود دیدی آن منظوری نبوده که عمل به قصد آن انجام شده  بدان که جنگ من و تو تا قیامت ادامه خواهد داشت  امیدی که مرا در برابر تو زنده نگه می دارد آن است که سنگینی نگاه را بر خود تحمل نکنم اگر من از برای خود سختی را کرختی را بپذیرم اما هیچ گاه برای چشم بر هم زدنی نیز در اندیشه آن نیایم که بر حق دیگران کوتاه آیم یا گذارم چون که از من صادر شد به آبی ماند که در جوی رفته و چگونه آبی که در جوی رفته را باز خواهی ستاند امید را اگر از دست دهم هیچ نماند که دست بر آن گیرم امید را همان ریسمان الهی می دانم که چون بدان دست بگیری از باطل بدور مانی و از گناه بترسی و احسنت خلق به خم ابروی یار نپسندی که این رسم عاشقی نیست دیدار آن باشد که تو خود را فارغ کنی از این جسم که هر چه جسم باشد صلب و سنگین است و برای پرواز نه جسم سنگین که سر باید سنگین باشد که سر که سنگین شد روح سبک گردد و اطراف سفر کند و از حقایق لذت برد امید آن است که در توی جوان به جوانی ودیعت است چون راه  به بیراه بردی و دستت به مال دنیا آلوده شد و به امیال آن و به فزونی آن اندیشیدی و از خمس و زکات بترسیدی آن گاه است که امیدت قالب تهی کرده به قالبی دیگر آن وقت است چون عدد مالت هرچند اندک به خاطر آمد امید داری به فزونی آن  و من نمی بینم آن روز را جز آنکه تو بر من حاکمی و چون از مرگ و خدا یاد کنند به سمع من نشنوم که مرده از من شنوا تر و بینا تر است من ترس آن روز حال دارم و این ترس مرا بسیار پریشان و ذهن وجسمم را افگار کرده در خود می پیچم و زندگی را چند صباحی جز به خوارکی اندک نگذراندم و ملامت بسیار شنیدم و خود نیز بر آن افزودم تا دیده بر دیده گشودم روحم تازه شد اما هیچ گاه تو را از خود دور ندیدم که در همه حال جهدی کردی وصف ناشدنی که مرا از امیدم به آرزو بدل کنی اما بدان که تو را معلمی بس بزرگ برای خود می دانم که اصرار به من آموختی و صبر فراوان اینک چون به خشم آیم در هیبت مردگان شوم  و چون خروش از من بینی نه از چشمه حقیقت بلکه صرفا روش غلطی  است  که همانند کف بر آب دریا ی مواج می رود و اینک نیک می دانم که خشم خود را فرو برده ام  و حباب های دریا بزودی خواهند ترکید  تو را معلم خویش می دانم که گناهان به من آموختی  تا من از آنها هر چه می توانم اجتناب کنم تو را معلم خویش می دانم که حکم دروغ به مردم نشان دادی تا من گریزان از تکرار آن باشم اما تو را احترام معلم جایز نیست که در درگاه باری تعالی تو را ازآتش برای آتش آفریده اند و چون تو را در من نهاده اند در من می مانی در بند تا به روز موعود به خازن آتش تحویلت دهم</p>
<p>بدان که من در عزم خویش راسخم و هر چند که دوستان را از دورم برهانی و تا می توانی بر گناهان من بیافزایی اینک که با تو سخن می گویم از تو به خدایم شکایت می برم که مرا توان دهد و بصیرتی که تو در راه سنگی برای پایم نباشی بلکه پای افزاری گردی که بر خار های راه بیاسایم  و عبور دهم من تورا . لازمه زندگی خویش می بینم تا مرا  پله ای باشی که به بام جهان برسم   می دانم  که تو بیش از هر زمان در نماز کوشش می کنی و در درس و پیش آمده که از جهد تو وامانده ام که بخندم یا بگریم  که نماز من تباه و درس من بی ثمر کردی و تن من از پس این هزاران ساعت مطالعه رنجور گشت وهیچ ثمری که پدید نیامد مزمت و نگاه سنگین دیگران را نیز برایم در پی داشت  اما سخت تر از آن دروغ هایی بود که مرابدان وسوسه کردی تا به هر کس دلیلی بگویم که بدو مربوط است و به تحقیق شرم آور بود که هیچ کدام تقصیری نداشتند حتی به اندازه دانه ارزنی و همه از خودم بود که تو را نمی شناختم و به غرورت تکبر نشان می دادم و و به حیله ات مکر به دیگران می کردم و حال آنکه ناتوان بودم از آنکه تو را حیلتی کنم و در خاک بکشم به راستی که تو در آن کارزار پیروز بیرون آمدی اما این را به خود قول داده ام که آنچه تو جهد کردی من فزون تر کنم و چون خدا خواهد آن قله هایی را فتح کنم که دیگران  قرن هاست اسم آن به گوششان نرسیده</p>
<p>اما آن باب دیگری که به تو تکرار می کنم تا همه بدانند آن است که من می ترسم از دشت سیاه که اضافه بر زمین سراسر سیاهش آسمانی تیره دارد با کوه هایی که از سنگ سیاه اند و قلعه ای پدید آورده اند که انسان ها به امید شادی واردش می شوند اما دام گستره آن را نمی بینند شهری که آنقدر پلید است که گذشتگان از وجودش خبر داده اند که خدای رحمت کند کسی را که از آن شهر دوری بجوید شهری که چون افسانهاست و خود به چشم ببینم که مردمانش غرق دنیا شده اند و خانه ها و قصر هایی بنا نهاده اند که به خانه های بهشتی می گیرند و دختران را چون حورالعین و پسران را همان پسران بهشتی می دانند به خدا قسم فتنه در این شهر آنچنان زیاد است که از دیوار خانه ها وارد می شود و مردم بلاد بسیاری در این گمان اند که خداوند روزی بندانش را جز در این شهر تقسیم نکرده و مردم فوج فوج به این شهر در آیند و ایمانشان را بر دروازه شهر بیاویزند که و همه گمان کنند که از کثرت ایمان  است به خدا قسم می ترسم از زندگی در این شهر و راغب به مهاجرت به سرای که نباشد این سرایم می ترسم از آنکه چون امر به منکر و نهی از معروف در این شهر بسیار شده مجال فرار نماند و همانند کوفیان مرگ را ملاقات کنم می ترسم از روزی که از من بپرسند آیا روزی تو مقرر نبود که به هوی آن از این شهر نرفتی و من پاسخی برای آن نداشته باشم حال که جوانم این تصمیم بگیرم به ؛ که چون به دو راهی برسم پای در زنجیرم  مرا مانع گردد مرویست که در این روزگار فتنه سه شهر حرم امنی خواهند بود که مردمش از فتنه به دورند نسبت به دیگران اول آنها در جزیره العرب می باشد و آن مکه است . دوم آن جایی در بین النهرین است و نجف می خوانندش و سوم آن در بلاد عجم ؛ ایران باشد  و من بدنبال آن خواهم بود تا همسر وفرزندانم  را از گزند آتش باز دارم هر چند که آنان که از این شهر دورند آنان را در زمره نیاورند و مشهور است که دین را آنچنان تفسیر کنند و به کار گیرند که هیچ شبهتی به اول آن نداشته باشد و دین دار بودن به مثابه آتشی است که در دست نگاه داری</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/101/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=101&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چهاردهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 13:06:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی هر چه انسان پخته تر گردد سرش سنگین تر و تنش تکیده تر خواهد شد اینها را ما نمی دانیم که او چه بزرگ است و تنها حرفی است که می زنیم این را من بدرستی درک کرده ام که فطرت انسان  چون پاک باشد  همه چیز را خدا بیند و چون سیه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=99&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی<a href="http://idealogy.files.wordpress.com/2009/02/shatranj.jpg"><img class="size-medium wp-image-56 alignright" title="shatranj" src="http://idealogy.files.wordpress.com/2009/02/shatranj.jpg?w=300&#038;h=300" alt="" width="300" height="300" /></a></p>
<p>هر چه انسان پخته تر گردد سرش سنگین تر و تنش تکیده تر خواهد شد اینها را ما نمی دانیم که او چه بزرگ است و تنها حرفی است که می زنیم این را من بدرستی درک کرده ام که فطرت انسان  چون پاک باشد  همه چیز را خدا بیند و چون سیه باشد و همان را بیند جز تنفر چیزی نصیبش نگردد و به راستی که چنین است و آنکه قلبش زنگار گرفته باشد نیز بمیزان آن از لذت دیدن حقایق محروم است و تا کسی از گوشه ای که هنوز می درخشد آن زنگار ها را نپالاید نتواند دید خویش را عوض کند هر چند قلبا به آن اعلم باشد که عمر سعد نیز مایل به قتل حسین بن علی (ع) نبود بدان که هرکس چون خدای در او به ودیعت نهاده اندکی حق دوستی دارد اما آنچه مهم است آن باشد که به چه مقدار در حالات و ظواهر حلول یابد که آین را بگیرند نه آن . اینها را نه بدان جهت نقل کردم که بدانی  اما توچون نفس سرکش باشی و من جز تو از بر همه در آیم گفتم که بدانی من در عقیده خود راسخ خواهم بود و نزدیک است که تو نیز در بند من در آیی .ای کاش تن نیز توان یاریم را داشت تا اینکه به تو گفتم به خلایق فریاد زنم و صبری که در برابر زنگار سیه چرده انبوه متراکمشان برایم بود تا مداومت ورزم وقلبشان از شیشیه تار قلبم نیز متجلی تر شود اما در این هوای خاکستری و شهر سیاه که از آسمان همچون غده ای بدخیم می نماید و آینده آن جز تباهی نباشد  تنفس در آن سخت باشد و یافتن رنگی جز خاکستر  غیر ممکن می نماید چون سپیدی ها از ترس آلودگی رخ نمی نمایانند تا به عاقبت حجری که اسود شد مبتلا نگردند و دیگر آنکه درک نمودم چرا با یک گناه توشه ها بسوزد و خانه ها ویران گردد و آن اعمال نیک به چشم نیایید که هر که هر چه می کشد از توست که همه را به زجر وا می داری و آنها خود نمی فهمند براستی که در توان تو نباشد تباهی نماز  اما راهی بسیار سهل که با جان و یکایک اجزایم این الم را چشیده ام  و تو و متحدانت براستی که نا امید نمی شوید و نا امیدی برای فرزندان آدم است و چه امتحان سختی است .دیگر نکته  که اشاره به آن خالی از لطف نیست این است که رحمت خدا یکسان  می بارد و همه جا وسیع گشته در خود بنگر که چرا نمی بینی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/99/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/99/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=99&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://idealogy.files.wordpress.com/2009/02/shatranj.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">shatranj</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سیزدهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 13:01:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=97</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی از عدالت نوشتیم و از قساوت  بیش از این تاب نوشتن ندارم که کوله بار من نیز سنگین است و کمرم در زیر آن می شکند و سرم در خاک حقیقت می جوید دریغا که آن بالاست نه در دل خاک  تنم خسته و رنجور است و پندارم فرسوده از این همه عذابی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=97&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>از عدالت نوشتیم و از قساوت  بیش از این تاب نوشتن ندارم که کوله بار من نیز سنگین است و کمرم در زیر آن می شکند و سرم در خاک حقیقت می جوید دریغا که آن بالاست نه در دل خاک  تنم خسته و رنجور است و پندارم فرسوده از این همه عذابی که برای خود خلق کرده ام بی آنکه عفیف باشم ای کاش آینده ام از گذشته ام بهتر باشد این بحث را با شاخه چهارم یعنی عفت به پایان می برم و بعد از آن به حواشی می پردازم چند جلسه ای را  تا تمام شود این مبحث و به دیگر مباحث هر چند اندک مجالی برسد .</p>
<p>علی بن الحسین (ع) چه زیبا می گوید که الهی به تو پناه می برم از لجاج شهوت که همت های بلند را پست سازد و پرده عفاف را چاک زند &#8230;. بدرستی که همت های بلند در ظل این دیو مهیب پست گشتند و ایمان ضعیفان نابود گشت و دیگر نوشته بودم و بسیار نبشته داشتم در سراچه ذهن  اما نگریستم شایسته نباشد که چون خود در مقام اتهام جوانی ایستاده باشم وچون نفس در هفت عنان نکرده باشم باشد که از من به سهو خطایی صورت گیرد و آن وجه خوبی ندارد که در آن مورد سخنان بسیار رانده باشم و راهکار ارایه کرده باشم هر چند منطقی پس توضیح و تفصیل آن به موقعی که نفس در هفت عنان گرفته باشد یا از دوره جوانی آتشی فروکش کرده باشد خدای توفیق بسیار عطا کند تا علممان با عملمان روز به دیگر روز محسوس تر شود و نزدیکی آن را همگان حس کنند در این جلسه قسمت اخلاق  را با سر فصل های اصلیش به پایان می بریم و شاید جلسه ای چند به حواشیح بپردازیم کمی دور تر شاید</p>
<p>به امید حق</p>
<p>پندار پارسی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/97/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/97/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=97&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%b3%db%8c%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دوازدهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:57:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=95</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی وکسی گفت شب را به صبح رساندم در حالیکه حق را مکروه داشتم ، فتنه را دوست دارم ؛شهادت می دهم به آنچه ندیده ام ، بدون وضو نماز می خوانم و نگه می دارم غیر آفریده را و او کافر نبود او مسلمانی بود که زیرکی را به خلیفه وقت مستور داشت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=95&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>وکسی گفت شب را به صبح رساندم در حالیکه حق را مکروه داشتم ، فتنه را دوست دارم ؛شهادت می دهم به آنچه ندیده ام ، بدون وضو نماز می خوانم و نگه می دارم غیر آفریده را و او کافر نبود او مسلمانی بود که زیرکی را به خلیفه وقت مستور داشت ! و مرگ حق باشد و مال و فرزندان فتنه اند و هیچ کس خدای را ندیده است و بر میت نماز خواندن وضو نخواهد و قران نازل شده بر انسان! و حکمت و شجاعت را توضیح دادیم و بسیار باید در شجاعت توضیح راند اما به شاخه هایی از درخت تنومندش اکتفا می کنیم و به عدالت می پردازیم</p>
<p><span id="more-95"></span></p>
<p>عدالت به معنای عادل بودن است و اما عدل به که می گویند عادل شخصی است که در کارش میانه روی می کند وجوانب را می سنجد عدالت را جدا نمی توان توضیح داد بلکه عدالت صفتی است که در دیگر صفت ها ظهور دارد عدالت یعنی حکمت و عدالت یعنی شجاعت عدالت یعنی بدانی کجا بر که خشم گیری و کجا از که در گذری یعنی در آن لحضه که خشم غالب است و عقل ذایل تن می لرزد و گوش بسته تو ای نفس در جای خود تکان نخوری و دست را بغیر حق بالا نبری  و به جز کار درست مپنداری و جز به حق نجنبی  عدالت آن باشد که جز راستی نگویی و جز درستی نکنی آن زمان که تو را در منگنه قرار دادند تا به رضایت آنها بگویی بغیر حق و منافعت در خطر بود باز از خود بگذری . و داستان ابوتراب چه زیبا می نمایاند این موضوع را : در آن هنگام که عمروبن عبدود به کارزار رسید و فریاد کین خواهی سرداد جز علی به دیدارش نرفت تا سایه ی او را از سر مسلمین کم کند چون به خاک افتاد و خدو بر چهر امیر انداخت . امیر به جای آنکه در همان لحظه سراز تنش بزداید بلند شدند و در میدان دور زدند  آنگاه برگشتند و سر از تنش جا نمودند و این را بسیار شنیدی و آیا پند گرفتی که چرا در آن لحظه سر از تنش جدا نکردند بدان و آگاه باش ابوالحسن جز برای حق شمشیر نمی زند و چون او خدو انداخت از برای آنکه مبادا ذره ای از خشم خویش را با فرمان الهی در آمیزد صبر فرمود تا خشم خویش بمیراند و شک آن را از دل بزداید آنگاه شمشیر را بجنباند و خشم ، کضم غیظ و عدالت و شجاعت و دیگر اوصاف نیکو در هم آمیخته اند و خالص نشوند پس هرآنکس که یکی به کمال خواهد باید بسیاری از دیگر را بیاندوزد تا در سر حد کمال یکی را داشته باشد  و ای پندار دانستی که چگونه یکی را چون خواستی نتوان به دست آورد چون در دیگر اخلاقت ذایل گردد  به کمال نرسی و در دل به آن بمانی که چون آنی و آنی به آن نمانی؟ و عدالت که یکی از اوصاف جلاله الله باشد رسیدن به آن به اندازه ما بزرگ بود و دین را در پایه بگیرد اگر دینمان پا بر جا مانده باشد ولی چون به آن رسی و بخشش را در کنارش هم عنان آورده باشی می توانی به آسایش در روز جزا فکر کنی ار درست عمل کرده باشی!</p>
<p>بدان عدالت و هر عمل نیکوی دیگری تنها در پرتو آن تحقیق یابد که قلبی رقیق داشته باشی و اشکی روان برای خدا پندار بدان اگر دنیا تو را به عمل نیک فرا بخوانند و تو در قبیله ای زندگی کنی که افرادش 124000 پیامبر باشند و تو قلبی روشن نداشته باشی و شکمت از مال شبهه ناک پر شده باشد یا حرام به رستگاری نرسی حتی اگر بر در خانه ات باشد</p>
<p>از عوامل سختی قلب اینچنین گویند :</p>
<p><strong>اول گناه</strong>:و دلها سخت نشد مگر به کثرت گناهان</p>
<p>و قال صادق آل محمد (ص): تاثیر گناه در صاحبش از تاثیر کارد در گوشت زود تر است  (اصول کافی ج 3 ص 374 )</p>
<p><strong>دوم غفلت از خدا</strong> : و پرهیز کن از غفلت که در آن قساوت قلب است . (دارالسلام)</p>
<p>قال الله تعالی : ای موسی در همه حال خدا را فراموش نکن و بر زیادی مال شاد مشو بدرستیکه در فراموش من دلها سخت گردد و در کثره مال گناهان زیاد شود</p>
<p>و همچنین می فرماید : ترک یاد من دلها را سخت می کند</p>
<p>مرد آن باشد که در میان خلق بخورد و بخسبد و در بازار داد و ستد کند زن بستاند و با خلق در آمیزد و هیچگاه از یاد خدا غافل نباشد (ابو سعید ابولخیر)</p>
<p>و بسیار بکوشیم که از مصادیق آیه 179 سوره اعراف نباشیم</p>
<p><strong>سوم طول عمر</strong> : و عمرم را طولانی نکن که با آن قلبم سخت می شود (صحیفه سجادیه47)</p>
<p>قال صادق آل محمد(ص):بنده در وسعت است تا چهل سالگی و چون به چهل رسید باری تعالی به کرام الکاتبین می فرماید از این به بعد بر او سخت بگیر و مواظب او باشید و کم و زیاد عمل و کوچک و بزرگش را بنویسید (خصال شیخ صدوق)</p>
<p><strong>چهارم آرزو</strong> :</p>
<p>آرزویت را طولانی مکن که قلبت با آن سخت می گردد و سخت دل از خدا دور است . (جهاد وسائل  ب75) و همچنین رسول اکرم می فرماید : اطاعت از آرزو باعث فساد عمل است (غرر الحکم 469 )</p>
<p>و در جای دیگر می فرماید چهار خصلت از بد بختی است : خشکی چشم –قساوت دل – آرزوی دراز- دوست داشتن زندگی . (نهج الفصاحه 255 )</p>
<p><strong>پنجم کثرت مال</strong> : بدرستیکه در زیادی مال فساد دین و قساوت قلب است . (تحف العقول)</p>
<p>قال وصی الله: زیادی مال قلب را فاسد و گناهان را از یاد می برد . (غررالحکم563)</p>
<p><strong>ششم غصه برای دنیا</strong> :علــی (ع) :خود را از غصه های دنیا تا می توانید فارغ کنید ، پس به درستیکه کسی که همت او برای دنیا صرف شود قلبش سخت گردد و فقر بین دو چشم اوست (لئالی الاخبار)</p>
<p><strong>هفتم پر خوری</strong> :و مرویست از خاتم انبیا که پر خوری قلب را سخت می کند (نهج الفصاحه)</p>
<p><strong>هشتم پر خوابی</strong> : زیاد خوابید از زیاد نوشیدن و زیاد نوشیدن از زیاد خوردن است و هر دو نفس را از اطاعت خدا سنگین و قلب را از فکر سخت می کند (مصباح الشریعه)</p>
<p>و قال علی (ع):زیادی خوراک و خواب نفس را فاسد و زیان و ضرر را به سوی  انسان می کشد</p>
<p><strong>نهم پر گویی</strong>: کم بگویید و زیاد بشنوید تا خطا هایتان کم گردد . در غیر یاد خدا زیاد حرف نزنید که پر گویی در غیر یاد خدا قلب را سخت می کند دلکن نمی دانند (حج وسائل  ب12)</p>
<p>پر گویی باعث آن شود که اختیار زبان از دست برود و بدون تعقل کلمات جاری گردند و به غیبت و دروغ و لهو لعب رفته و صاحبش را رسوا کند « کم گوی و گزیده گوی چون در تا کز گفته تو جهان شود پر»</p>
<p><strong>دهم زیاد خندیدن</strong> :زیاد خندیدن قساوت قلب می آورد (وسائل شیعه ب 18 ) وهیچ گاه دیده نشد که پیامبر قهقهه بزنند بلکه همیشه تبسم می کردند و خندیدن با صدای بلند مزموم است و چه بهتر که ما نیز لبخند بزنیم</p>
<p><strong>یازدهم نقض عهد</strong> :آیه سیزده سوره مائده در مورد بنی اسرائیل نازل شده که به سبب نقض عهدی که  کردند مورد لعنت قرار گرفتند و قلبهایشان سخت گردید . و هر کسی عهدی ببندد و مکرر آن را بشکند قبح عمل  از بین برود و دلش از آن ناحیه سخت گردد</p>
<p><strong>دوازدهم صدای کفش</strong>: کسانی که پیروانی داشته باشدکه درپس او آیند و او بدانها اغوا شود</p>
<p>پس به خدا قسم که چیزی ضرر زننده تر بر دلهای مردان بمانند صدای کفشها به دنبال ایشان نیست (اصول کافی ب حب الریاسه)</p>
<p><strong>سیزدهم ترک مجلس علما</strong> : اگر چهل روز  بر مومن بگذرد و با علما همنشین نشود قلبش سخت می شود و بر گناهان کبیره جرات پیدا می کند (لئالی الاخبار)</p>
<p>پندار بدان اینها که ذکر رفت ازدلائل سختی قلب بود و چون قلب سخت شود به مثابه آن است که پوششی کلفت آن را در بر گرفته باشد اما زنده است ولی چون بمیرد زنده کردن مرده را جز عیسی نتواند که اذن خدای داشته باشد</p>
<p>و عواملی  برای رقیق کردن قلب نیز هست که برایت موضوعی می خوانم و رسیدن به طلا به سادگی ممکن نیست و آن هفت مورد است :</p>
<p><strong>اول ذکر خدا</strong> :که جز با یاد خدا دلها آرام نگیرد</p>
<p><strong>دوم یاد مرگ</strong> : و چه تعریفی زیبا تر از خطبه 110 نهج البلاغه</p>
<p><strong>سوم حیا از خداوند</strong>: آن باشد که در همه حال خود را در محضر خال بینی و شرم کنی</p>
<p><strong>چهارم یاد دوزخ</strong>: و از دوزخ همان بس که اگر قطره آبی از آن بر زمین رسد زمین و اهلش از شدت گرما و تعفن آن بسوزند و بمیرند</p>
<p><strong>پنجم مهربانی با یتیم</strong> : قال الرسول الله (ص): هرکس از قساوت دلش نا راضی است به یتیمی مهربانی  کند و دست بر سرش کشد ، به اذن خدا دل او نرم شود زیرا بر یتیم حقی است.</p>
<p><strong>ششم خواند کلام الله</strong> : و چون قران خوانی بشیر و انذار شنوی که تو را به  عمل صالح می خواند</p>
<p><strong>هفتم اعمال عبرت آموز</strong> : و باید نفس را به هر طریق ممکن آگاه کرد . خواجه ربیع قبری برای خود ساخته بود و چون قساوت او را فرا می گرفت در قبر می شد و می گفت بار الها مرا به دنیا باز گردان  تا شاید عمل صالحی انجام دهم .</p>
<p>امیدوارم نفس آزاد روح در بندم از گرمای این کلمات سوزان کم کرده باشد که به جهد جمع کردم و طلای ناب خریدم تا آنها را دربند کتابت کنم و سردی گناهانم  نبرد جوهره آن را</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/95/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/95/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=95&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یازدهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:55:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی در جلسه گذشته وارد وادی سوزان حسد شدیم که حسرت را در آن مستور دارد چون بر کسی بخاطر چیزی حسد کردی و حسدت تو را در تکاپوی تصاحبش انداخت و تو بدان برسی یا نه حسرت را در گوشه های دلت می یابی که همچون ماری سیاه گوشه ای چمباتمه زده و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=93&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>در جلسه گذشته وارد وادی سوزان حسد شدیم که حسرت را در آن مستور دارد چون بر کسی بخاطر چیزی حسد کردی و حسدت تو را در تکاپوی تصاحبش انداخت و تو بدان برسی یا نه حسرت را در گوشه های دلت می یابی که همچون ماری سیاه گوشه ای چمباتمه زده و ترا نیش می زند اگر حرکتی کنی! و من اینگونه حس می کنم که تمام گناهان در یکدیگر آمیخته اند و هر یک با دیگری مرزی دارد که گاه هست و گاه آنقدر کم رنگ است که دو را با یک مرتکب می شویم و خود نمی دانیم حسد حسرت ؛ غرور؛ کبر؛ مال دوستی ؛ مقام ؛ قدرت ؛ ثروت ؛ شهوت ؛ برتری و&#8230;.</p>
<p><span id="more-93"></span></p>
<p>داستان را باید چند باره شنید که تا داستانی را نکته اش برنگیریم و در کار نبندیم نشنیدیم  پندار تو می دانی که دانستن حقیقت هر چند از خورشید تابناک تر و از گل لطیف تر باشد آتش حسد و جهل به معرفت آن را می سوزاند و این داستان همانند همان است که تو در جهل خویش می کردی و بدان واقف نبودی فرق نیست بین آنکه زمان را عددی داده باشیم و مکان را تغییری بشنو داستان ابولیلای قاضی را که چگونه خود را می کشد به هوی حسد ! او که در زمان متوکل از سلسله ی شوم عباسی مقام قضی القضاه را در دست داشت چون در کاخ متوکل بنشسته بود دزدی آوردند که جرمش ثابت گشته و سلطان از وی در مقدار حد پرسید و او گفت از آرنج باید برید پس سلطان ازقاضی دیگری پرسید و او بنا به آیه ای دیگر گفت از بند دست وچون کار بدین جا رسید از حضرت جواد (ع) که در آن جلسه حضور داشتند پرسید و ایشان فرمودند دیگران گفتند . اما چون اصرار مکرر کرد بناچار حضرت چنین تحلیل نمودند که بدلیل آنکه مساجد مال خداست و جمع مسجد به معنای جاهاییکه در سجده بر زمین گذارده می گردد و در سجده باید هفت عضو بر زمین قرار گیرد و چون مسلمان است و نماز می خواند تنها باید انگشتانش را قطع نمود وخلیفه چون به وجد آمده بود در دم دستور اجرای این حکم را می دهد چون کار بدین جا می رسد گویی آسمان بر سر قاضی آوار می شود که چگونه است که جوانی بیست وپنج ساله بر من مقدم داشته شد ! و این گفتار را خود به زبان آورده که چون این واقعه شد ؛ با خود عهد کردم تا کار خود را نکنم رها نخواهم کرد با اینکه می دانم هر کس در قتل این جوان کمک کند به آتش می رود اما تا او را بکشتن ندهم رها نمی کنم مرویست او آنقدر در گوش خلیفه خواند و او را به خطر نزدیک جلوه داد تا سر انجام مسمومش کردند</p>
<p>پندار نگریستی که چگونه شیخی کهن و عالم بر حقیقت امر چگونه نتوانست نفس خود را بکشد و در مقابلش زبون و خوار شد تا کسی را به کشتن داد که در پهنه خاک هیچ موجودی از او پاک تر و معصوم تر نبود و چگونه با دست خویش خود را به آتش فکند  در حالی که عالم بود به آنکه چون اشارتی بکند ولو به بر داشتن پر کاهی قدم در راه قتل این جوان ، دودمانش به باد و خودش را گرفتار عذاب آتش خواهد نمود . بدان که تو همچو او خواهی بود  اگر صدای ناله او را نشنوی  که چگونه در آتش می چشد آنچه را از پیش برای خود فرستاده بود ای پندار شنیده ای که چگونه از افراد با تهدید و ارعاب چیزی می ستانند و یا وادار به کاری می کنند آیا به این فکر کرده ای که چرا از ارعاب بنده ای بی مقدار هراس به دل راه می دهند اما از انکه خدای خود می شناسند وکتابی را که معتقداند او گفته می خوانند اما از نوشته هایش که سراسر بشیر و نذیر است حتی پلکی هم نمی زنند؟ بدان که آنها او را همانند آن بتهایی می پرستند که نیکانشان می پرستیدند و در این توهم مرکب زندگی می کنند که او را با ما کاری نیست و هر چه خواهیم بکنیم و در لحضه ای استغفار همه را بر ما می بخشاید و همیشه مرگ مال همسایه است . دور است از ما  لحضه ای که به صورت در آتش افکنده شویم ! بدان که هر گاه در هر نفسی صدای زجر و ناله جهنمیان در گوشت طنین انداز  شود و چون در صورت نیکان بنگری بهشت را ببینی و چون به مصافحه بر خیزی آن را لمس کنی کجاست فکری که تو را به گناه بخواند هنگامی که تو می بینی که این غذای لذیذ چرک و خون لخته شده و استخوان هایی جویده است و تو که را دیدی که در زندان که در مجاورش شکنجه می دهند به گناهی مشغول باشد که بدان سبب او را به اینجا آورده باشند . دلیل آنکه ما می دانیم اما عمل نکنیم تنها آن باشد که آن را افسانه ای دراز برای شبهای بلند تابستان! گفته اند تو مپندار که چون نامت را پندار نهادی  به دیدار نزدیک خواهی بود و صبح را هنگامی که تنفس می کند موجود خواهی یافت و در زمین از فتنه ها دور خواهی بود و گناهان را گر از خود مبرا بینی بر تو نخواهند بود و چون به گردن گیری نفس خود را متنبه کرده ای نه! بلکه او را گستاخ تر کرده ای و جراتش را بیشتر نمودی که حال که گنه کارم صدایم از جانمازم بالاتر نمی رود و درب خانه کریم آنقدر مهتران ایستاده اند که در میانشان حتی رنگ در را هم نخواهم دید حال که در این منجلاب بغرق افتاده ام  و آب از سر گذرانده ام مرده را زنده نتوان کرد و چون از سر بگذرد صد وجب هم بی ارزش خواهد بود بدان که او که آفرید از برای جثه خلق نکرد تا به خود تبریک گوید که فیل از تو تنومند تر است و گرگ از تو درنده تر و میمون از تو چابک تر و خوک از تو شهوت ران تر و مرغان از تو صد مرتبه زیبا تر</p>
<p>هان پندار به هوش باش که چون خواهی سرت در سیاهه ی این چرک نویس ها گیج نرود و این انبوه اطلاعات را که به سفاهت علم نهاده اند گم نکنی گوهری را که به تو سپردند ؛ بنگر که علم را چه گویند علم آنش نیازست که راه را بر تو بنمایاند و دیگرش به چه کارت می آیت و آنچه راه را به تو می نمایاند نور است و آن را علم گویند که نور باشد همانگونه که در فرقان آمده که علم نور است پس بدان که باید از پوسته زخیم و ضخیم آگاهی بگذری و آنها که می دانستی لمس کنی و آن که می شنیدی ببینی و آنکه می دیدی فرجام بگیری بدان چون ناله های جهنمیان را ببینی و چون در قبرستان گذر کنی بشنوی درد مجروحان را و با آنها به مصاحبت بنشینی آنگاهست که دل در طلب دنیا نبندی و چون میل بدان نداشته باشی چون بسراغت آید به سادی بگذری که در خاطرت نماند ! وچون نتوانی به آین مقام دست یابی جهد خویش را از دست مده و بدان که خدا با صابرین است .</p>
<p>دور می بینم که با ین رویه به این مقام دست یابی که تو نفس سرکشی برایم هستی  و توان را برایم کوتاه کردی اما بدان که چون مایل به هر گروهی باشی به آن گروه خواهی رسید چون عاشق شوی . هر گروه نشانه هایی دارد و مناسکی پندار اگر خواهی بدانها رسی باید خرقه آنان به تن کنی و باور ندارم که کس در طلب فرقه ای باشد اما رنگ و بوی آنان را نگرفته باشد بدان اگر می خواهی به خدا رسی باید به لباس آنان درایی و آنان که مدعی اند دل باید پاک باشد و ظاهر مهم نیست پس چرا آن دل از آن ظاهر ناهمنگون با آن به رنج نمی افتد و ناخشنود از آن نیست و آن ظاهر از که دستور می گیرد و به خواست که بدان حالت است اگر نفس در بند دل است بدان که قدم اول در راه ظاهر باشد چون در ظاهر که سهل است خود را پاک کنی و خرقه بپوشی همان تو را  خجل خواهد کرد از بعض رفتارت که تا دیروز آنها را انجام می دادی و دست خود را بسته می بینی که در این خرقه جام شراب در کشی که شراب را ما می دهیمت هر آنگاه که برون و درونت یکی شد</p>
<p>پندار ببین که تو و اهل زمین جز به تعداد انگشتان دست  و تو نیز در میان آن خیل کثیری که شب را به صبح می رسانند در حالیکه از حق خوششان نمی آید و آن را مکره دارند ؛ فتنه را دوست دارند و به آنچه ندیده اند شهدت می دهند بدون وضو نماز می خوانند و نگه می دارند غیر آفریده را بنگر چون این کلمات را شنیدی چگونه فکر کردی در میان کافران بحث کردم و این از جهالت ماست که دین را جز پوسته ای و علم را جز سیاهه ای درک نکردیم و این گفتار مسلمانی بود در تفکر باش که راز گفتارش چه بود!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/93/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/93/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=93&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%db%8c%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:53:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=91</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی و اما بعد در جلسه ای که گذشت در مورد خشم خوب و بد گفتیم و در این منظر به راه های آن می پردازیم و آن تنها در این شیوه  به آرامش می رسد و آن مراقبت از نفس است و اما چگونه از نفس سرکش خویش مراقبت کنیم  آن  روش های [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=91&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>و اما بعد در جلسه ای که گذشت در مورد خشم خوب و بد گفتیم و در این منظر به راه های آن می پردازیم و آن تنها در این شیوه  به آرامش می رسد و آن مراقبت از نفس است و اما چگونه از نفس سرکش خویش مراقبت کنیم  آن  روش های گونه گونی دارد و ما در زیر شاخه مراقبت از نفس و  جلوگیری از خشونت بحث می کنیم والکاضمین الغیظ .</p>
<p>کظم غیظ بمعنای فرو بردن خشم است و این آیه را با داستان امام سجاد بیاد می آورند و براستی که تنها امامان  و این معصومانند که می توانند بقران عمل کنند و براستی که این دو از هم جدا نگردند تا بر حوض وارد شوند : در جلد 11 بحار النوار مرویست که در منزل حضرت سجاد (ع) میهمان داشتند خادم حضرت سیخ داغ کباب را آورد ناگهان پیش آمدی شد و بر سر فرزند خردسال حضرت افتاد و موجب مرگ او شد . فورا غلام هشیار آیه شریفه را خواند «والکاضمین الغیظ»-کسانیکه خشم خود را فرو می برند – امام (ع) فرمود خشم خود را فرو بردم بقیه آیه را خواند «والعافین عن الناس»- و کسانیکه از مردمان در می گذرند – فرمود از تو در گذشتم و تو را عفو کردم . سپس دنباله آیه را خواند « والله یحب المحسنین»- و خداوند نیکو کاران را دوست دارد – فرمود ترا آزاد کردم  و این آیه مراحل را به وضوح بیان می کند و عمل حضرت نیز شاهدی زنده بر طرز رفتار بر این آیه است  پس هنگام خشم اول آن را فرو می بریم و از حضرت علی مرویست اگر خشم تو را فرا گرفت و در راه رفتن بودی بایست و اگر ایستاده بودی بشین و اگر نشسته بودی بخواب ! و این به آن معناست که اگر در هر حالتی بودی به حالتی وارد شو که سکون آن بیشتر باشد تا خشم بر تو غلبه نکند  پس چون خشمناک گشتی  کمی تامل کن و سعی کن در آن لحظه هیچ عملی انجام ندهی و بسان سنگی بی حرکت شوی مبادا عملی انجام دهی تا موجب شرمساری یا پشیمانیمان گردد  پس چون آن لحظه مکث نمودی و بر خشم خویش غالب گشتی وای برم ما که این نشانه ها را ببینیم و ایمان نیاوریم و چون به گذر گاه آخرت رسیم فرشتگان گویند مگر بر شما حجت تمام نگردیده بود  پس لایق جهنم هستید  و ما که ببینیم و بدانیم و نخواهیم یا نتوانیم گناهمان ثقیل تر باشد  و ما باید بر خلاف نفس  خود و برای آنچه که از آن آمده ایم عمل کنیم اینجا جای عفو است نه خشم چون عمدا نکرده قصد سوئی نداشته است  بر ماست که ببخشیم هر چند قانون دست ما را بر دیه و قصاص آزاد گذاشته باشد</p>
<p><span id="more-91"></span></p>
<p>پس بر ماست که خود را برای هر پیشامدی ؛ پلکانی آماده کنیم اگر امروز که خود سازی نکرده ایم  فردی به سهو در تصادفی تمامی خانواده مان را کشت  و ما از او نمی گذشتیم و حتی به فکر تلافی، مضاعف بر قصاص افتادیم  بر خودمان است اما باید از جلو پایمان شروع کنیم در خیابان کسی تنه می زند و ما سکندری می خوریم خوب اگر کلاهمان را قاضی کنیم می توان فهمید که به عمد  بوده یا به سهو و آنگاه که خودمان در خودمان خشممان را فرو برده باشیم و او را بخشیده باشیم  آنگاه است که درون خویش از عملمان راضی شدیم بسیار غنیمت خواهد بود و هیچ چیز در این جهان میسر نگردد جز به تلاش و تمرین و ممارست و این بر خشم غالب گردد اگر خود را کوچک و حقیر بشناسیم و چون به ما ، به نفسمان توهین گشت ناراحت نگردیم آنگاه است که هم نفسمان تادیب شده و هم خشممان فروکش گردیده  و این همان غرور تکبر و خود بزرگ بینی باشد و گریبان کسان را گرفته که از آب روان زلال تر بودند و از شیشه صاف تر اما چون به جایی رسیدند و در گوشه ای نشستند که دیگران نتوانستند بر همه غالب شدند جز نفس خود آنها را آلایید و شیشه وجودشان قیر آلود گشت و آبشان گل آلود که ما در جایی نشستیم که کس را بدان راه نیست و کرسی ای را از آن خود نمودیم که حق ما بود و دیگران چون بر آن حقی ندارند از ما پست تر بوند و آنان بر ما احترام باید گذارند و این امریست واجب بر آنان  و اینگونه است که غرور بر ما چیره می شود و بسیار سخت باشد که در همان ابتدا از آن جلو گیری کنی چون رخنه می کند در وجودت به آرامی و تو را امکان نبود بر دیدن آن و چون به کمال در آن فرو رفتی به نا گاه خود را در او می یابی و سخت باشد که بیرون بیایی و هر کس هر چند فرو تن رگه هایی از آن در خود دارد بمثال عرض می کنم بر سر کلاسی به رایگان درس داده ام و چشم داشتی هم به هدیه یا مزدی نداشته ام  و آنچه در توان داشته ام نیز گذاشته ام هنگامی که درس به پایان رسید همگان مرخص شدند انتظار دارم در راهرو یکی بگوید استاد خسته نباشید یا تشکر کند انتظار دارم هنگامی که مرا می بینند بر من سلام کنند هرچند من زودتر آنان را دیده باشم و این انتظار من بر آن که مرا ببینند  و سلام کنند خود تکبر و غرور است و اینکه خود را بزرگتر یا برتر دیده ام و آنان را کهتر و کوچکتر و این از کمینه آن باشد که انتظار احترام داشته باشم برای نفس خویش  و وای بر کسانی که استعداد بالقوه ای درون خویش داند مانند کسانی که نیروی جسمی آنان وی است یا هوش سرشاری دارند اینان اگر خود سازی نکنند و فراست را بکار نگیرند  کبر و غرور آنان را فرا می گیرد که چون من از آنها برترم  و نیرویم از آنها بیشتر است آنان ناچیزند . و این در مورد گروه دوم خطر ناک تر است چون گروه اول می دانند که چون زمان از آنها بگذرد و غبار بر چهرشان بنشاند دیگر ناتوانند بر جوانی خویش . اما آنان که هوش خود را سرشار می پندارند نمی هراسند از پیری چون این بر آنان تاثیر ندارد و فراموشی و کهولت عقل برای آنان است که به مطالعه و تفکر نپردازند پس غرور ایشان دو چندان است و باید خدای خود را شکر کنی اگر این مطلب را در جوانی ببینی و آن را درک کنی  همانند من که بتازگی آن را یافته ام و امیدوارم آن را درک کنم و آن را بمیرانم قبل از آنکه او مرا بمیراند</p>
<p>پس خشم را با آن روش می توان دفع نمود که آن آیه را بکار بست  و چون بر آن تمرین و ممارست کنی خود را فائق خواهی دید  بر آن و قران که به زیبا ترین کلمات تبیین نموده رفتار روز مره را برای هر مومنی می فرماید:« هنگامیکه نادانان با آنان کشمکش می نمایند سلام می گویند»(25-63)سلام از سلم باشد بمعنای درورد و تهیت . مومنان گویند ما را بر شما درگیری و خصومتی نیست ما همانند شما جاهل نباشیم و در برابر ناسزایتان ده بر نگردانیم و براستی مومن آن است که دیگران از دست و زبانش در امان باشند .</p>
<p>و اما حسد این بلای بزرگ افراط در خشم و کهنه آن رابه حقد و حسد تعبیر کنند و بر ماست تا آن را بیاموزیم و ریشه هایش را بشناسیم و شاخ و برگش را تشخیص دهیم تا چون در خاک قلبمان جوانه زد بخشکانیمش که چون بزرگ شود و ریشه بدواند نتوان از خاک برکندش و آن اقسام مختلفه دارد و از بارزترین آن این بود که که چون آشنایی رفیقی و همکاری که دیروز با او در یک تراز بودیم و شاید پایین تر و حال بر مسندی نشته که در اوج بود  از پیشرفت و ترقیش خوشحال نباشیم و بر آن خشم کنیم . این خشم موجبات حقد شود و مادام العمر مبتلا به حسد گردد و آرزوی سقوط او را در دل می پروراند و شاید هم بکاری دست بیالاید که موجبات آن فراهم کند  هرچند که خودش به آن کرسی نرسد و امیر المومنین در کتاب نهج البلاغه می فرماید :«شگفت است کسانیکه حسد می ورزند  ، از سلامتی بدنهایشان چگونه غافلند »و از موجبات سلامتی تن نداشتن یا قلیل بودن حسد باشد  واین را همگان به چشم دیده اند که کسی که بسیار حسد می کند به بیماری های مزمن و حتی شدید دچار گردد  وحتما این را تجربه کرده ایم که هنگامی که خشمناک یا اندوه ناکیم میل به خوراک در ما از بین می رود و بی میلی جایگاه آن را پر کند و یا در اثنا خوردن به اصطلاح اوقات تلخی هم پیش آید  دیگر نمی توانیم بخوریم . هرکس حسد دارد ؛ سلامتی بدن را نیز باید به کنای بگذارد و هر کس سالم از حسد باشد بدنش نیز از این بیماری ها در امان خواهد بود .حسد ایمان را نیز ذایل می کند و در اصول کافی منقول است از پیامبر (ص) که : حسد ایمان را می خورد همانطور که آتش هیزم را می خورد . و این نظر من است که چون ایمانت خشک و متعصب باشد همانند هیزم خشک لمحه ای از آتش تمام آن را در چشم بر هم زدنی بسوزاند و به خاکستر تبدیل کند . مرحوم صاحب جواهر در کتاب شهادت در باره صفات شاهد می فرماید: باید حسد نداشته باشد یعنی عادل نیست بتعبیر دیگر حسد گناه کبیره است و برای اثبات حرف خویش توضیحاتی نیز منقول کرده و از قول پیامبر(ص) نیز احادیثی آورده</p>
<p>و حاسدین امثال گونه گون دارند و از بارزترین آنان کسانی اند که در حکومت افترا می بندند و حکومت را تضعیف می کنند و از دلایل دشمنی آنها با نظام  آن باشد که منافعشان در خطر افتاده و خود را در راحتی وتباهی گذشته که دستشان بر همه چیز باز بود نمی بینند . دراین باب بیشتر وارد نمی شوم و تفصیلات آن را برای فصل سیاست می گذارم .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/91/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=91&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نهمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%86%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%86%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:52:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=89</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی الحمد لالله وسعت کل شی و الحمد له خلق کل شی ثم هدیته و اما در خشم مطالبی به عرض رسید و این جلسه ادامه آن را پی می گیریم که این از معضلات بزرگ است از برای من وبسیاری از خلق و دوست دارم راه هایی را که در مقابله با آن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=89&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>الحمد لالله وسعت کل شی و الحمد له خلق کل شی ثم هدیته و اما در خشم مطالبی به عرض رسید و این جلسه ادامه آن را پی می گیریم که این از معضلات بزرگ است از برای من وبسیاری از خلق و دوست دارم راه هایی را که در مقابله با آن پی می گیرم در اختیار دوستان بنهم که شاید کمکی به آنان بنماید و اما از سر منشائ های خشم توقع بیجا  می باشد</p>
<p>منشائ و مبدا بسیاری از خشم های نا به جا و ناپسند؛خلاف توقع هایی است که با آن مواجه می شویم .برای مثال عرض می کنم : شخصی توقع دارد چون من دوست و رفیق او هستم باید مقداری به من قرض یا وام دهد و وقتی مطالبه کرد و پاسخ رد شنید لذا عصبانی می شود و خشم می کند ، اینجاست که خطر ناک می شود در روایتی از حضرتست که سفارش می فرماید تا می توانند از کسی حاجتی نطلبند . علتش هم معلوم است .وقتی از طرف خواست و به او نداد ناراحت می شود و حالت انفعال نفسی آن خشم وبعد خدای ناکرده بغض و کینه است در حال اینکه وظیفه ماست که حسن ظن بداریم  ممکن است نداشته باشد ممکن است خودش نیاز داشته باشد ،اصلا مگر طلب کارش بودم ؛حق واجب بر گردنش داشتم؟ انسان باید توقع خویش را کم نماید پس توقع بالا باعث حرص طمع وآز و خشم است و کم کردنش موجب سبک بالی راحتی و آرامش است و خشم را کم و ایمان را زیاد می نماید و نشان مومن آن باشد که اگر کار آنطور که به میلش بود انجام نشد و سعی خود را به جهد کرده بود گله و شکایتی نمی نماید و ناراحتی از خود بروز ندهد و خدای را موکل خود گرفته و نتایج کار ها را به او می سپارد پس چون نشد خدا را بر کارش اعلم تر می داند و اگر شد او را شکر می کند: پروردگارا لطف نمودی ، کارم را بدست فلان شخص حل نمودی و البته منافاتی ندارد که از او هم که وسیله رساندن خیر به او بوده سپاسگذاری کند زیرا کسی که از مخلوق سپاسگذاری نماید از خالق سپاسگذاری نموده و در همه حال نباید او را از یاد برد</p>
<p><span id="more-89"></span></p>
<p>و دیگر آنکه خشم در برابر ستمگر و گناه آشکار: در برابر ستمگر باید خشم کرد مثلا همین صدام که به حریم مسلمین تجاوز کرده ،اگر جنایتی جز قتل مرحوم صدر و خواهرش نداشت، کافی بود که همه مسلمین بر او خشمناک باشند تا چه رسد با آنکه دستش به خون ملت ایران و عراق آلوده است همچنین متهاجرین به فسق، آن کسانی که آشکارا گناه می کنند  ؛مخالفت امر خدا را می نمایند .و به همین است که پایه امر به معروف و نهی از منکر را مستقر کرده و این آیات که خانه ها را از در هایشان وارد شوید و یا تجسس نکنید و هر کس مسئول عمل خویش است این را گفته اند تا مردم بدانند شهرشان خانه شان نیست ! که هر گناهی را و هر عملی را که در خانه انجام می دهند به خیابان آورند و به اسم آزادی هر کار که می خواهند انجام دهند حال آنکه این مثال را بسیار گفته اند و شنیده ایم که جامعه همانند کشتی ای است وهر کس جایگاه خود را دارد ولی حق ندارد بگوید جایگاه خودم است می خواهم سوراخش کنم ! این نظر بسیار برای من قانع کننده می نماید  چون اگر هرکس بخواهد هر کاری را انجام دهد و اسم آزادی روی آن بگذارد دیگر سنگ روی سنگ بند نمی گردد. یکی می خواهد با اسلحه در خیابان راه برود ؛ یکی می خواهد در خیابان میگساری کند و دیگری می خواهد با معشوقه اش در خیابان عشق بازی کند ! خوب آدم در اینچنین جامعه ای جرئت راه رفتن هم بخودش نمی دهد اما اگر هر کس این کارها را در خانه خودش و به دور از چشم دیگران  انجام دهد و چون بر جامعه وارد شد اخلاقی را پیش بگیرد که جامعه می پسندد و آن جامعه را به جلو سوق می دهد آنگاه مسئولیت آن اعمالی که در خانه انجام داده بر گردن خودش می بیند و شاید هم به راه راست هدایت شد و این به آن شرط است که جامعه نپذیرد که کسی کار زشتی انجام دهد و این تنها به امر به معروف و نهی از منکر ممکن است و آنگاه مردمان دعوت به خوبی ها می کنند و از بدیها برائت می جویند که ترس و واهمه ای از برخورد شخص با ایشان در دل راه ندهند و به مراتب سنی توجه کنند و هنگام تذکر به بزرگان احترام به آنان را در نظر اول قرار دهند و هنگام برخورد با کوچکتر ها خود را برتر نبینند و این عمل را از نزدیکان واز اعمال کوچک و شهروندی و با روی گشاده آغاز کنند تا ترسشان بیزد و یخشان بشکند! و به آن چه نهی می کنند عمل نکرده باشند و البته اگر به خوبی که دعوت می کنند عمل نکرده باشند اشکال ندارد ولی مطمئنا هیچگاه آن تاثیر را که باید داشته باشد را ندارد  ولی از نگفتنش به خیال آنکه من نکرده ام  پس در آن موضع نیستم که او را دعوت کنم بهتر است</p>
<p>آن داستان را شنیدی که می گفت شیادی به درگاه سلطانی رسید و ادعا کرد کلاهی می سازم از تار و پود طلا و نقره که تنها حلال زادگان قادر به دیدن آن باشند وسلطان  او را انعام بسیار کرد و مقدار هنگفتی طلا و نقره در اختیار او قرار داد  و آن شیاد گرفت و برد چند ماهی را با آن خوش گذراند  و چون سلطان پیکی را می فرستاد تا از وضعیت ساخت آن با خبر گردد او در پشت دستگاه نخ ریسی می نشست و تظاهر به بافتن می کرد و ظرفی خالی را به پیک نشان می داد  و اظهار می داشت که کلاه نیمه تمام در آن قرار دارد و چون پیک نمی دید و به خود شک می برد در مقابل پادشاه بسیار از آن تعریف می کرد  و هر بار پادشاه کسی را می فرستاد  و هر کس هم  چون به حضور می رسید بسیار تعریف می نمود تا روز موعود که خیاط کلاه را آورد و چون پادشاه ندید بر خود شک کرد و دم بر نیاورد و به حضور ملکه مادر رسید و موضوع را مطرح کرد فهمید کاسه ای زیر نیمکاسه است و چون با تطمیع بر وزارت از خیاط حرف کشید دانست که جریان بر چه قرار است و  وزیر قبلی را بر کنار و او را بر منصب وزارت نشاند! واقعا هم که پادشاهی به این سفیهی این کار از او بعید نیست و ما هم همانند  همان وزیران و پیکانی هستیم که در آن داستان بازی می کردند ! همانند  آنها  بسیار  ترسو هستیم به وضعیت خودمان . و گریزان از وضعیت جامعه مان یا مانند همان سلطان به جای آنکه حق خود را از آن شیاد پس بگیریم به او لبخند می زنیم  و از کنارش می گذریم  و روایتست که قومی از یهود در کنار دریا به صید روزگار می گذراندند و چون هزار سال بود که در روز شنبه صید ماهی حرام بود  ماهیان بسیاری بر حسب عادت به سواحل می آمدند تا از غذای فراوانی که در خلیج  بود استفاده کنند و چون طمع در مردم فراوان شد خواستند حیله ای در کار گیرند تا هم از ماهیان بسیاری که در روز شنبه به ساحل می آیند صید کنند پس حوضچه هایی کندند که در روز شنبه ماهیان به آن وارد می شدند  و در انتهای روز که می خواستند از آن خارج شوند با مسیر بسته رو به رو می شدند  و آنان در روز یک شنبه به صید انبوه  ماهی می پرداختند و زحمتی هم نمی کشیدند  و تنها تعداد اندکی آنان را در این کار نهی می کردند و چون این کار به درازا  کشید آنان از ترس عذاب خدای از آن قریه مهاجرت کردند اما هنوز عده بسیاری در آنجا بودند که از کار آنها تبعیت نمی کردند اما چون به آنها می رسیدند چیزی نمی گفتند و با لبخندی از کنارشان می گذشتند  روزی عده ای چون به آن وادی رسیدند با دوازه های مغلق  رو به رو شدند و چون به جهد به شهر وارد شدند  تمامی آنها را به صورت های میمون و خوک مشاهده کردند  و چون به هر کس می رسیدی  او را می شناختی و چون او را صدا می کردی تنها اشک از چشمانشان جاری می گشت و سه روز به این وضع در شهر بودند  تا موجی بیامد و همه را به دریا ریخت  و این درس عبرتی بود تا همگان بدانند چون نیکان امر به معروف نکنند به جرم جاهل قومش بسوزد و این امر بزرگیست بر گردن ما</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/89/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/89/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=89&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%86%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هشتمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:46:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی وصبر در محرمات بیش از آن بود که ذکر رفت  و مجال تشریح و تفسیر بیش از این نیست و دیگر رکن شجاعت مقابله می باشد یعنی شخص توانایی روحی مقابله با هر کس و هر چیز را داشته و باشد و از هیچ کس و هیچ چیز جز خدایش نهراسد  ومهم ترین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=88&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>وصبر در محرمات بیش از آن بود که ذکر رفت  و مجال تشریح و تفسیر بیش از این نیست و دیگر رکن شجاعت مقابله می باشد یعنی شخص توانایی روحی مقابله با هر کس و هر چیز را داشته و باشد و از هیچ کس و هیچ چیز جز خدایش نهراسد  ومهم ترین چیزی که در مقابله قرار دارد نفس است همان که امر کننده به بدیهاست  و بعد از آن شیطان قرار دارد و این به دو دلیل است اول آنکه خسرویی که در مملکت خویش تسلط قاطع ندارد هرگز توانایی حمله به همسایه را در خود نبیند  و دوم آنکه چون جاسوسان درون کشور از بین رفتند ضربه به دشمن سهل تر خواهد بود و چون ما نفس خود را در بند نکنیم  چگونه به فکر آن باشیم که از دامهای شیطان به دور مانیم و شجاع ترین افراد کسی است که بر خشم خویش غلبه کند</p>
<p><span id="more-88"></span></p>
<p>همانطور که استنباط شد نفس و شیطان دوتاست و من بر آن گواهی موثق دارم در ماه رمضان شیطان در بند است و این حدیث را تمامی مسلمانان در هر فرقه ای قبول دارند . این در حالی است که می بینیم بسیاری در این ماه به گناه مشغولند پس عامل دیگری باید وجود داشته باشد  که از درون است زیرا عاملی از عوامل بیرونی حذف گردیده اند و از عوامل درونی نفس است .  و نفس امر کننده به بدی ها و از آن جمله خشم است و خشم  را در نسبیت است همگونه که عرض کردم خشم خوب و خشم بد و اما خشم بد :خشم عبارت است از حالت روحی که انسان در آن قدرت و نیروی خود را به جبر برای حل و تغییر موضوعی به کار گیرد تا آن موضوع را آن طور که می خواهد تغییر دهد و چون نفس خود را تزکیه نکرده باشد و آن را در بند ننموده باشد خشم عقلش را زایل می کند و در آن لحضه نمی فهمد که چه می کند یا به عبارتی بهتر تنها حواس ظاهر او کار می کنند نه قوه عقل و تفکر او وجز نشاندن طرف مقابل و ایجاد برتری نسبت به او هیچ نمی جوید چون خشم به حد اعلا رسید و هیچ کاری از دست عبدالنفس بر نیامد خون او در رگهایش آنقدر می جوشد که او را به سکته یا فلج وا می دارد حتی مرگ هم پیش آمده. انسان باید کف نفس کند ،آن گرگ درونش آزاد نگردد بلکه سگ و گرگ  گوشت و پوست پاره می کند واستخوانی می شکند ؛اما آدمی در حال خشم آبروی طرف را می برد و خانواده اش را در گیر می کند و هزار کار انجام می دهد که جز از این موجود دوپا بر نیاید که از ستمهای ظاهری سهمناک تر و الم تر باشد آیا داستان مالک اشتر و آن جوان بازاری را شنیدی که می گفت : روزی مالک اشتر فرمانده ارتش بلاد اسلامی روزی در کویی گذر می کردند در حالی که لباس مندرس و ساده ای بر تن داشتند در بازار یکی از جوانان که او را نمی شناخت جهت تمسخر ریگی به سمتش پراند . مالک بدون آنکه چیزی بگوید گذر کرد به جوان گفتند شناختی چه کسی را اهانت کردی ؟ او مالک اشتر بود! جوان بسیار ترسید به دنبال مالک روان شد دید به مسجد وارد شد و او هم به دنبالش وارد شد و مالک را یافت در حالی که او را دعا می کند و از خدای برای او طلب آمرزش می کند جلو رفت و از او پوزش طلبید و مالک گفت تو را عفو کردم و از پروردگار نیز برایت طلب آمرزش نمودم</p>
<p>و جز هدف داستان نکته ارزنده دیگری نیز در آن نهفته است که مالک نیز مانند مقتدای خود ساده می زیست بطوریکه از مردم بازار تفاوتی در او حس نمی کردی و این تقواست که آن ضرب المثل سفیهانه را بی اثر می کند که پاداش کلوخ انداز سنگ است  چون به شخص تو و به نفست اهانت شد سه راه می توانی بروی اول آنکه بر گردی و یکی او را صد پاسخ گویی و او را در جایش بنشانی و به خیال خودت او را ادب کنی که این را مردم سفیه گویند و انجام دهند و اسلام آن را تعدی داند و تجاوز . روایتست که قنبر غلام حضرت علی (ع) کسی را حد می زد و به سهو و نه به عمد یکی اضافه تر بزد که حضرت فرمود قنبر باید یک ضربه از دست همین فرد که یک ضربه اضافه تر خورده بخورد حال که اگر ما بودیم می گفتیم که این فرد خلاف کرده و قنبر هم از سهو زده  اصلا خدا خواسته که یکی اضافه تر بخورد اشکال ندارد و وای بر ما که نظر خود را به خدا نسبت می دهیم و به جای دیگری می بخشیم ! و چون ترا دشنام دادند همان را می توانی به او بر گردانی نه دشنام دیگر و یا او را جاهل و نادان بخوانی و کیست که عالم بر همه چیز باشد و اما اگر ترا قذف نمود یعنی نسبت زنا یا لواط به کسی دادن . که تو نتوانی همان را به او بر گردانی و چون خواهی مقابله کنی می توانی او را در دادگاه حاضر کنی و چون نتوانست ثابت کند بر او حد قرار گیرد و البته از پیامبر است این گفتار که دو نفری که یکدیگر را سب کردند و دشنام دادند در آتشند و دشنام نشانه کامل ناتوانی شخصی در رابطه با عملی است که نتوانسته انجام دهد و بدان آنکه دشنام دهد ضعف و زبونی و اهل نار بودن خود را به تو نشان داده و آنکه اینقدر ذلیل باشد به حق مستحق ترحم و بخشش باشد  چون تو خشونت کنی نه تنها مسئله حل نگردد بلکه بغرنج تر و سیاه تر گردد و هر دو در این منجلاب فرو روید و اگر تو بدی را به نیکی پاسخ دهی آنطرف خجل شده و ادب گردد و این بیت مصداقیست برای آن :سرچشمه شاید گرفتن به بیل/ولی کن چو پرشد نشاید به پیل و نیکی در بدی به جاهل است به آن کسی است که چون به تو بد گفت بدانی و یا احساس کنی از جاهلیت و فرهنگیست که در آن بزرگ شده و در شان و منزلتت ندانی که با او هم کلام شوی و گر چه تو را بد ترین دشنام ها دهد  و دیگران نیز تو را به خاطر پاسخ ندادن مزمت کنند به شرط آنکه در رابطه با تو باشد نه دین و اعتقاد و ناموست و دوم راه آن بود که کمی درنگ کنی و چون نفست راضی به آن نشد که بگذری برگردی و به همان مقدار که به تو تجاوز نموده به او تجاوز کنی  ونه بیشتر و در مقدار و حالتی که اخلاق و شرع اجازه آن داده  و سوم راه این است که از او در گذری و به او گویی از تو گذشتم خدای نیز از تو بگذرد و هر چند که او برداشت دیگری کند و خدا می داند چه صوابی دارد که تو در مقام انتقام باشی و توانایی آن کار برایت فراهم باشد و به سادگی بتوانی انجام دهی اما به خاطر او در گذری .</p>
<p>و خشم حیوانی آن است که به مثال از طرف شخصی بدون قصد و عمد صدمه ای به شما رسید مثلا پایش در پایتان خورد و شما به زحمت افتادید  اگر بر او خشم کنید و بخواهید مقابله به مثل کنید آن خشم حیوانیست چون همانند حیوان که درک عمد و سهو را ندارد  عمل کرده اید اما انسان آن است که درک می کند و می فهمد احتمالا برای شما پیش آمده که در اتوبوس هستید و سهوا گوشه پایتان کفش دیگری را خاکی می کند ! و چون معذرت خواهی می کنید شخص به جای آنکه با روی گشاده بپذیرد با آنکه سهوی بودنش بر همه بدیهی است می گوید : نبخشم چه کنم !!! این نهایت خشم است و مطمئنا اگر او را به زمین می انداختید باید از جان خود بیمناک می شدید! و دیگر آنکه با شنیدن خبری بر طرف خشم می کنند فلان شخصیت کشوری فلان کار را کرده و ما هم ناراحت که چه آدم های فلان فلان شده ای هستند رییس جمهور بهمان کار را کرد و ما هم بر می گردیم و طلب مرگش را می کنیم : مرده شورش را ببرند! آیا اگر واقعا آن کار را کرده باشد مستحق مرگ است؟ و یا در سطح کوچکتر بچه در خانه ظرفی را می شکند پدر یا مادر بر او خشم می کنند و گاهی بچه معصوم را مفصل می زنند  و این نه به خاطر شکستن آن ظرف است بلکه به جهت عقده ها و حقارت ها و تحمل نکردن فشار زندگیست چون در بیرون خانه اتفاقی برای آنها می افتد و زورشان نمی رسد در خانه بر سر این بیچاره خالی می کنند و تا به آنها می گویی می گویند بچه خودم است دارم تربیتش می کنم ! خوب اگر بچه را در جنگل هم رها کنی ….</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/88/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=88&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d8%b4%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هفتمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:32:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی و اما قبل از آنکه به ادامه بحث بپردازیم تعریفی از اخلاق شنیده ام که بسیار جالب می نمایاند اخلاق را موضع گیری انسان  نسبت به مسائلی که با او در ارتباط است را گویند و این موضع گیری معلول و نتیجه دو چیز است یکی آگاهی و دیگری تعلق و هنگامی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=85&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>بسمه تعالی</strong></p>
<p>و اما قبل از آنکه به ادامه بحث بپردازیم تعریفی از اخلاق شنیده ام که بسیار جالب می نمایاند</p>
<p>اخلاق را موضع گیری انسان  نسبت به مسائلی که با او در ارتباط است را گویند و این موضع گیری معلول و نتیجه دو چیز است یکی آگاهی و دیگری تعلق و هنگامی که تعلق خاطر به محدود داشته باشی و این با آگاهی که بسیط است منافات دارد ،آگاهی را یک مانع و حایل به حساب آورده و بالطبع باید از آن گذر کنی تا به تعلقت برسی آگاهیم را می پوشانم تا مزاحمم نباشد با آن می جنگم تا گذر کنم سعی می کنم ندانم و نشنوم و نفهمم تا حایلی نشود به آنچه از آن تعلق خاطر دارم  اما اگر تعلقم نا محدود بود به دنیا  آنگاه خود به دنبال آگاهی رفته تا به تعلقم برسم پس از تعلق می توان به آگاهی رسید اما از آگاهی نتوان به تعلق دست یافت</p>
<p><span id="more-85"></span></p>
<p>هنگامی که تعلقات خاطر برای من  بسیار شود  و چون به آنها نرسم و این به  درازا کشد  اضطراب وجودم را فرا می گیرد که نکند بمیرم و به آرزو هایم نرسم پس من با تعلقات خاطرم پیوندی عمیق دارد که بسیاری آن را یک واحد به شمار آورده اند  و چون دل در آمالی سست بنیاد نهادی من وجودت که با آن آمیخته است نیز ترک می خورد و بنیادش سست می گردد و اضطراب در وجودت رخنه کرده و همیشه در هراسی وقتی دل در آسیب پذیر بندی  تو هم آسیب پذیر گردی اگر انسان در وحشت به سر می برد باید ریشه وحشت بیابد  که آن در خاک آرزوها دوانده آنگاه که چیزی نتواند آرزویت را در خطر افکند  هیچ موجودی در این کیهان تو را به خم ابرو نتواند بیاورد  که تو آزادی از آمال این دنیا و دام و دانه اش پر کشیدی</p>
<p>رکن دوم : شجاعت</p>
<p>واین را بحث مفصل بود و تفسیر بسیار و چون خلاصه شود بی شک از تنه اصلی کم بود اما چاره نباشد و حیله کار گر نیفتاد : شجاعت  جمله جالبی است که &#8220;مرزیست ناپیدا ما بین شجاعت و حماقت&#8221; و شجاعت را میانه ی ترس و تهور گویند و از ارکان شجاعت صبر است</p>
<p>صبر عبارت است از حالت قدرت روح  جهت تفسیر بیشتر آن که هنگامی که فرد جبن ذاتی داشته باشد به آن معنی که ترس در مغز استخوانش رخنه کرده باشد(هر چند در ظاهر زورگو یا قلدر باشد) او شجاعت آن ندارد که با اژدهای نفس خویش رو به رو شود همیشه و در همه حال از برای او همچون موشی می ماند که گربه ای او را به بازی گرفته و این را نمی داند که آخر گربه او را خواهد خورد همواره در پی فرمان از اوست او نتواند که در مقابل مصائب از خود صلابت نشان دهد او نتواند که توهین به نفسش را بپذیرد و نتواند که خود را کوچک و بی مقدار ببیند و صبر بر اینها نتواند که کند و اما صبر خود سه مرحله دارد 1-صبر در مشکلات 2- صبر در واجبات 3- صبر در محرمات و هرکدام سختی خود رادارد که با به پایان رسیدنش حلاوت بر جای ماند صبر در مشکلات همان است که افراد تنها تظاهر به داشتن آن می کنند هر گاه مال بسیاری از دست رفت هر گاه فرزند و جگر گوشه ای از میان رفت هر گاه شغل و آبرو وحقش تلف شد آنگاه که صبر کند خدا به او اجری مطابق عملش به او خواهد داد و شاید که اینها برای مومنان کفاره گناهانش باشد تا کوله بارش را سبک کند و او بسیار شاکر باید شود روایتیست که روزی پیامبر گرامی در مدینه به دعوت شخصی برای صرف نهار به خانه او می رود در این هنگام مرغی که در بام خانه نشسته بود تخمی می کند و از بام به زیر می افتد به روی میخی قرار می گیرد و نه بر زمین  می افتد و نه می شکند  پیامبر تعجب می کند و آن مرد می گوید قسم به خدایی که جانم در دست اوست من نه ضرری می بینم و نه مالی از من تلف می شود و پیامبر از خانه بیرون می آید و می فرماید من در خانه کسی که خدا او را به خود واگذاشته و توجهی نمی کند نمی مانم ! و ما باید از این بترسیم که چون روزی به شب رسید و امتحانی را بر ما نگذشت و یاد خدا نکردیم و خدا ما را به خود وا گذاشت در آن دنیا چه از ما می خواهد بگیرد که ما چیزی جز اعمال خویش با خود نداریم ! و این از قول خدای یکتاست که می فرماید :&#8221;احسب الناس ان یترکو ان یقولو امنا و هم لا یفتنون&#8221; مردم چنین گمان می کنند که چون گفتند ایمان آوردیم آنها را رها می کنیم و آنها را در بوته آزمایش وارد نکنیم ؟ چون از عرش به فرش رسیدیم آن طلای ناب با خاک زمین در آمیخت و چون در آنجا همه چیز مجرد باشد مرکب نپذیرند باید از زمینی که خوردیم بلند شویم و خود را بتکانیم  و آن خاکها را از خود برانیم تا پاک باشیم آنگاه  به در گاه او طلب مغفرت کنیم  و بسیار بر در گاهش بمانیم تا او ما را بپذیرد و بر ملکوت خویش بازمان گرداند  و این مهم جز به سوختن و داغ دیدن در بوته آزمایش ممکن نشود که طلایمان ناب گردد و ناخالص، هایمان بیرون بریزد و هر چه بیشتر بمانیم خالص تر می شویم نگو که که خالص شدم چرا هنوز در کوره باقیم ؟ شاید خدا می خواهد که تو را هنگامی بدر آورد که در قالب خودش بریزد تا چون سرد شدی قالب او داشته باشی  و اگر بسیار عجز و ناله کنی از کوره بدرت می آورند و در زمین خواهی ماند</p>
<p>و صبر دوم بر واجبات است یعنی هر واجبی که از سوی خدا باشد بر آن صبر کند هر چند برایش سخت و به کامش تلخ باشد و آن به مقدار ایمان بر ما حادث می شود  و ابراهیم که پس از 70 سال خداوند به او اسماعیل را هدیه داد  و او در سایه پدر رشد کرد تا به جوانی رسید و مهر او در دل پدر سخت ریشه دوانید  خدا به او وحی می کند  که او را ذبح کن  و این سخت تر امتحانی نباشد که در ذهن بنده خطور کند  و او را به حق خلیل نامیده اند که شایسته آن بوده و بس  و این که هر دو تسلیم اند به امر الهی و اسماعیل از آن واهمه ندارد و می داند که زندگی نه همین سیاهه ی دنیاست  و ابراهیم او را می خواباند و و کارد نمی برد  ابراهیم صبرش را نشان داد و اسماعیل تسلیمش را و خدا شکر گذار بود و بهترین شکر گذار ها خود اوست و او حتی ذره ای را هم از قلم نمی اندازد و اما دین ما سهل ترین دینهاست در اصل بنیادش نسبت به تمامی ادیان و خدا بر همه چیز عالم است</p>
<p>صبر سوم صبر بر محرمات است و ان این است که ما هیچ یک آن را نمی شناسیم هر کس بنا به امیال خودش در دین فتوا می دهد برای نفس تا کار را با وجدانی راحت با وجدانی مرده انجام دهد و خیالش <span style="text-decoration:underline;">راهت</span> باشد! به همین سفیهی که ذکر شد به قول عوام کلاه شرعی سرش می گذارد و این نوعی است و نوع دیگر آن است که  اصلا توجه نمی کند خمس نمی دهد زکات نمی دهد و عین خیالش نیست می داند که اگر بگوید داده ام یا به من تعلق نمی گیرد کسی نمی تواند بر او جستوجو کند اما نمی داند که چون حال نداد باید چندین برابرش را در این دنیا از راه های مختلف دهد و هزاران برابرش را در آخرت که هیچ ندارد بر گردن بگیرد که بر گردنش می گذارند! چون به مال یتیمی رسید و کس از آن  خبر نداشت  آنقدر می خورد که گوش هایش نا شنوا شوند از حرف حق و چون رشوه خورد تباه گردد آخرتش و نقل است از پیامبر اکرم (ص):خداوند چون بخواهد ملتی را تباه سازد رشوه را در بین آنها رواج دهد .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/85/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=85&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ششمین جلسه</title>
		<link>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%b4%d8%b4%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/</link>
		<comments>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%b4%d8%b4%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 12:21:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پندار</dc:creator>
				<category><![CDATA["ایده" ئولوژی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://idealogy.wordpress.com/?p=82</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی و اما حکمت در یک کلام استفاده صحیح از علم را حکمت گویند و چون هر کس صحیح را به دلخواه خود ترجمه و تفسیر کند  همگان مدعی اند علم دارند و حکمت نیز در آن است اما حکمت را من به نحو ملموس تری برای خود تعریف کرده ام حکمت یعنی راه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=82&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بسمه تعالی</p>
<p>و اما حکمت در یک کلام استفاده صحیح از علم را حکمت گویند و چون هر کس صحیح را به دلخواه خود ترجمه و تفسیر کند  همگان مدعی اند علم دارند و حکمت نیز در آن است اما حکمت را من به نحو ملموس تری برای خود تعریف کرده ام حکمت یعنی راه و روش آنکه چگونه فکر کنی چگونه رفتار کنی و چگونه پدیده های اطرافت را بنگری و واقعیت را در آن ببینی  حکمت یعنی آنکه چون به اجتماع رسی از آنها روی گردان نباشی حکمت یعنی آنکه بدانی سیاست نه آن است که همه گویند و بدانی که چه کس در راس حکومت کار می کند و چه کس تظاهر  حکمت یعنی بدانی و دم نزنی یعنی بدانی از این وسیله در راه درست باید استفاده کرد حکمت چراغی است که بدستت داده اند آن چراغ که نمی تواند تو را به زور به راهی ببرد. می تواند؟!</p>
<p><span id="more-82"></span></p>
<p>حکمت آموختنی نیست این جمله را تا اعماق درک کن آیا در همین لحضه خود را دارای حکمت و فراست می پنداری جواب من این بوده آری من حکمت را از جایی فرا نگرفته ام آن را درون خودم حس کرده ام حکمت من آن است که در سیاست هر گاه نسبتی به کسی دهند متاثر از آن نشوم و بر من تاثیر نگذارد و حقیقت را جستو جو کنم حکمت من آن است که چون گویند در آن کار پول بسیار نهففته است چشم بگردانم و جوانب را ببینم و من پولی که بدون دست رنج بدست آید را بر تن خود نمی پسندم جز به ضرورت گر چه همه گویند حلال است و هیچ کس جز این نگوید و خود عالم باشم بر حلال بودنش و حکمت من آن است که در دین تفقه کنم تا آنجا که تمام اصول را بیاموزم و کسانی را بشناسم که امین من باشند چون به آنها رسم آنچه را که از جزئیات است بپرسم  و بر من است که بر خود سخت بگیرم تا در روزی که بر همه سخت می گیرند من راحت باشم  وحکمت من آن است که چون در راحتی و عیش بیافتم بر خود بیمناک باشم که نکند از این امتحان سر بلند بیرون نیامده و حق کسی را پایمال کرده باشم و چون در سختی قرار گیرم شکر خدای را به جای آورم که آسودگی را برای من نهادینه می کند تا ابدی باشد و چون به آن رسم از آن بیرون نیایم</p>
<p>همه اینها را گفتم اما چیزی مانده که در وادی اش تا افق چیزی نبینم و سر گشته و حیران در آن به دور خود بچرخم و در نیابم که مقصود کجاست و آن این است که چرا این همه علم که در دیده من همه خدای را می نمایاند  برای مردم حجابی بزرگ در نگرش به اوست چه زیبا گفته اند که «العلم هو حجاب الاکبر» علم بزرگ ترین حجاب است &#8211; از برای دیدن او – و براستی که برای افرادی این گونه است علم و من خود شاهدی بر آنم که حدیثی موثق است چون که از دوستانم است که مصداق قرار گرفته و نتوانم او را به راه برسانم خدای مرا ببخشد اگر کوتاهی یا اشتباه کردم و هرگز نفهمیدم که چرا من و او یک کتاب را خواندیم و من به خدا و دینش در ظاهر نزدیک ترم و او از دین و سیاست برائت می جوید و خدا به باطنها آگاه تر است</p>
<p>علم بسیار دل کش و نغز است و بسیار علما را در یاد او می اندازد و کم نیستند دانشمندانی در عصر ما که حی اند و به ادیان دیگر و چون در علم می خرامند از دیدار دوست خوشوقتند و اذعان دارند که اوست که بر همه بیناست  و چه بسیارند کسانی که علم جز سیاهی و تاریکی برایشان نصیبی نباشد  و آن را فرا نگرفته اند جز به چهار مقصود: اول  برتری جویی نسبت به علما  دوم برتری جویی نسبت به سفها سوم طلب قدرت و ثروت وچهارم شهرت حال اگر علم را برای تزکیه نفس و اعتلا خود و نام نامی الله  طلب کنیم و خود را پایین بداریم آنگاه است که ناممان در آسمان و زمین رفیع شود  و خدای را خوشنود گردانیم به صفات خودش که از ما برون آمده و هرکس در نحوی تواند که برشد رسد ما که در کالبد جسمیم نتوانیم که در حال از تمامی خصایص بهره برده و تا انتهای آن جمع کنیم  من درس می خوانم و تو هم مطمائنا درس خوانده ای اما هر کس برای هدفی درس می خواند و استعدادی ظاهری دارد دوستانم درس را بخاطر پول می خوانند و بعضی به خاطر شهرت و بعض آنها آن را می خوانند که بگویند درس خوانده! اما تنها  درس خواندن نه به امید پول است و نه به امید شهرت درس می خوانم چون دوستش دارم  درس می خوانم چون می خواهم چیزی بر این دنیا اضافه کنم  تا مفید باشم دوست دارم چیزی بر این دنیا اضافه کنم تا علاوه بر اینکه خودم خدایم را بشناسم آیندگان نیز چشمشان به عقیده ای باز گردد  که در آن خدا حضوری فعال دارد نه خدایی که در این زمانه دنیا می شناسد چرا باید انسانی ترین بعد انسان و رفتار هایی که منحصر به انسان است در دید این مردمان حیوان صفت عجیب باشد مگر نه این است که انسان برای این آفریده شد که برترین خلقت باشد پس بیاییم بنگریم که ما به غیر از ظاهر مادیمان روحی داریم به عظمت گیتی و این تنها اشاره ای کوچک از سوی رسول اوست که می نمایاند آنچه نمایان است اما به چشم کور سوی ما نمی آید:«اگر خدا را می شناختید می توانستید بر آبها را بروید و کوه ها با دعایتان از جا کنده می شدند» چرا اینها را با نامانوس ترین کلمه به یاد می سپرند &#8220;متافیزیک&#8221; به خدا قسم این را نگویند جز کسانی که او را نمی شناسند این زیبا ترین و شیرین ترین قسمتی است که علم را با خدا پیوند می زند و بسیار ساده باشد که بر آب راه برویم و یا در زمین خدا به نیت او ره طویل را در پلک زدنی بپیماییم و خدا ما را برای این آفرید که بدانیم خدا در نزدیکی ماست و حلاج که گفت &#8220;انا الحق- من خدا هستم&#8221; راست گفت ولی آن قوم نفهمیدند من خدا هستم زیرا جزئی از روح او را در بدن دارم من خدا هستم زیرا خدا در همه چیز هست و او با من است و در من است و قبل و بعد از من است  ولی چون به پاکی برسم و زائده ها ، آلودگی ها را بشویم و روح خود را پاک نماییم  که چیزی از من در درونم باقی نماند  وجملگی ما شوم،حق شوم  و روح الله در من ظهور کند انگاه است که در ملکوت اعلی سیر کنم و زمین و آسمان در اختیار خلیفه خدا  بوده و هست حال اگر می خواهی خلیفه شو تا در اختیارت نهند و این راه جهنم نباشد که فراخ و هموار و خنک پیش رویت قرار گیرد این بهشت است و راه بهشت از مویی نازک تر و از تیغ برنده تر در هوای حار و در جوی بد و راهی سنگلاخ و موجوداتی بس شریر با ظواهری دلچسب در آن دکان باز نموده اند و تو را جانب خود می خوانند و هر کس حکمت نداشته باشد  در زمین خدا گردش کند وبنگرد که چگونه خلق کرد و پس از آن خدای هدایت فرمود  که او بر هر چیز تواناست&#8221;عنکبوت -19&#8243; تا باشد که خداوند درهای رحمت و رافت و حکمت را بر قلبش بگشاید  تا دیده ور شود بر آنچه نمی دید  و هر کس چهل روز خود را بنهد و خدای را بگیرد وکیل و خود را برای او خالص کند او نیز درب حکمت بر رویش بگشاید و سخنان خدا از زبانش جاری گردد که خود متحیر در آنچه گفته بماند و بدان که اگر اینچنین کنی زندگی بسیار شیرین خواهد بود که غمی در دلت راه پیدا نکند جز دوری او  اگر این چنین کنی!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/idealogy.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/idealogy.wordpress.com/82/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=idealogy.wordpress.com&amp;blog=5779178&amp;post=82&amp;subd=idealogy&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://idealogy.wordpress.com/2010/01/12/%d8%b4%d8%b4%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d9%84%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">editmysoftwer</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
