صالح

رهگذری که چشمش بدین خانه نو می افتد؛ می بیند چه می کشم؟

پانزدهمین جلسه ژانویه 12, 2010

دسته‌بندی شده در: "ایده" ئولوژی — پندار @ 4:38 ب.ظ.

بسمه تعالی

جلسات گذشته را در حمد و ستایش باری تعالی گذراندیم و اینک به مذمت دنیا و بنانش می پردازم تا شاید فراموش نکنم که خویش نیز در این جافی دنیا همی بگردم و سر به اطراف کشم در پی ارضائ نفس تا این جسم مادی را زنده نگاه دارم و به طبع هوی سیرش کنم دلیل آنکه بنده ای سر پیچی کند آن باشد که خداوندگار خویش ناشناخته باقی گذارده و باور ندارد که قوت روزانه او را تامین کند گر غیر از این بود هیچگاه امثالی نمی ساختند که چون فقر به در آید ایمان از در دیگر خارج شود و مردمان نگویند نماز را با شکم گشنه نشاید گذارد که نماز بردن در درگاهش سینه ای فراخ و چشمی تر و معده ای تاریک می خواهد

مگر ایمان شکم پرستی است حال که چیزی برای سیر کردن وجود ندارد سیر کردن به کناری رود حدیثی خواندم اندر باب آخر الزمان که چون مردمانی لا اله الا الله گویند خدای آنها را لعن کرده و گوید دروغ می گویید به راستی که سخت دوره ایست مرویست که برای قتل آن فاضل و حکیم ؛ امیر کبیربزرگ از مدتها پیش اکثر در باریان از او به بدی یاد می کردند چه در ضاهر و چه به کنایه و در این کار حتی مادر شاه حمایت می نمود و چون زمینه فکری شاه فراهم گشت فرمان قتل او را در حال مستی ستاندند براستی هنگامی که همه اطرافیانت از کسی به سعایت یاد کنند و تو در شک افتی چه خواهد شد حال آنکه استعداد های فکری انسان محدود باشد وچون اطلاعات غلط رسد حکم بی شک تباه خواهد گردید چون شاه به عقل آمد از این واقعه بسیار متاثر گردید و نیز روایت است که تمامی عکس های امیر کبیر جمع گشت تا شاه یادی از او نکند حال تو که از جهان پیرامونت بی خبری چگونه در مورد دیگران حکم صادر کرده و محکومشان می کنی بدان که قضاوت سخت ترین کار هاست و تو بدین بابت هم اسباب زحمت خود می آرایی و هم تن مرا به مالک دوزخ می سپاری درحالی که بسیار تجربه کردی آنچه به چشم خود دیدی آن منظوری نبوده که عمل به قصد آن انجام شده  بدان که جنگ من و تو تا قیامت ادامه خواهد داشت  امیدی که مرا در برابر تو زنده نگه می دارد آن است که سنگینی نگاه را بر خود تحمل نکنم اگر من از برای خود سختی را کرختی را بپذیرم اما هیچ گاه برای چشم بر هم زدنی نیز در اندیشه آن نیایم که بر حق دیگران کوتاه آیم یا گذارم چون که از من صادر شد به آبی ماند که در جوی رفته و چگونه آبی که در جوی رفته را باز خواهی ستاند امید را اگر از دست دهم هیچ نماند که دست بر آن گیرم امید را همان ریسمان الهی می دانم که چون بدان دست بگیری از باطل بدور مانی و از گناه بترسی و احسنت خلق به خم ابروی یار نپسندی که این رسم عاشقی نیست دیدار آن باشد که تو خود را فارغ کنی از این جسم که هر چه جسم باشد صلب و سنگین است و برای پرواز نه جسم سنگین که سر باید سنگین باشد که سر که سنگین شد روح سبک گردد و اطراف سفر کند و از حقایق لذت برد امید آن است که در توی جوان به جوانی ودیعت است چون راه  به بیراه بردی و دستت به مال دنیا آلوده شد و به امیال آن و به فزونی آن اندیشیدی و از خمس و زکات بترسیدی آن گاه است که امیدت قالب تهی کرده به قالبی دیگر آن وقت است چون عدد مالت هرچند اندک به خاطر آمد امید داری به فزونی آن  و من نمی بینم آن روز را جز آنکه تو بر من حاکمی و چون از مرگ و خدا یاد کنند به سمع من نشنوم که مرده از من شنوا تر و بینا تر است من ترس آن روز حال دارم و این ترس مرا بسیار پریشان و ذهن وجسمم را افگار کرده در خود می پیچم و زندگی را چند صباحی جز به خوارکی اندک نگذراندم و ملامت بسیار شنیدم و خود نیز بر آن افزودم تا دیده بر دیده گشودم روحم تازه شد اما هیچ گاه تو را از خود دور ندیدم که در همه حال جهدی کردی وصف ناشدنی که مرا از امیدم به آرزو بدل کنی اما بدان که تو را معلمی بس بزرگ برای خود می دانم که اصرار به من آموختی و صبر فراوان اینک چون به خشم آیم در هیبت مردگان شوم  و چون خروش از من بینی نه از چشمه حقیقت بلکه صرفا روش غلطی  است  که همانند کف بر آب دریا ی مواج می رود و اینک نیک می دانم که خشم خود را فرو برده ام  و حباب های دریا بزودی خواهند ترکید  تو را معلم خویش می دانم که گناهان به من آموختی  تا من از آنها هر چه می توانم اجتناب کنم تو را معلم خویش می دانم که حکم دروغ به مردم نشان دادی تا من گریزان از تکرار آن باشم اما تو را احترام معلم جایز نیست که در درگاه باری تعالی تو را ازآتش برای آتش آفریده اند و چون تو را در من نهاده اند در من می مانی در بند تا به روز موعود به خازن آتش تحویلت دهم

بدان که من در عزم خویش راسخم و هر چند که دوستان را از دورم برهانی و تا می توانی بر گناهان من بیافزایی اینک که با تو سخن می گویم از تو به خدایم شکایت می برم که مرا توان دهد و بصیرتی که تو در راه سنگی برای پایم نباشی بلکه پای افزاری گردی که بر خار های راه بیاسایم  و عبور دهم من تورا . لازمه زندگی خویش می بینم تا مرا  پله ای باشی که به بام جهان برسم   می دانم  که تو بیش از هر زمان در نماز کوشش می کنی و در درس و پیش آمده که از جهد تو وامانده ام که بخندم یا بگریم  که نماز من تباه و درس من بی ثمر کردی و تن من از پس این هزاران ساعت مطالعه رنجور گشت وهیچ ثمری که پدید نیامد مزمت و نگاه سنگین دیگران را نیز برایم در پی داشت  اما سخت تر از آن دروغ هایی بود که مرابدان وسوسه کردی تا به هر کس دلیلی بگویم که بدو مربوط است و به تحقیق شرم آور بود که هیچ کدام تقصیری نداشتند حتی به اندازه دانه ارزنی و همه از خودم بود که تو را نمی شناختم و به غرورت تکبر نشان می دادم و و به حیله ات مکر به دیگران می کردم و حال آنکه ناتوان بودم از آنکه تو را حیلتی کنم و در خاک بکشم به راستی که تو در آن کارزار پیروز بیرون آمدی اما این را به خود قول داده ام که آنچه تو جهد کردی من فزون تر کنم و چون خدا خواهد آن قله هایی را فتح کنم که دیگران  قرن هاست اسم آن به گوششان نرسیده

اما آن باب دیگری که به تو تکرار می کنم تا همه بدانند آن است که من می ترسم از دشت سیاه که اضافه بر زمین سراسر سیاهش آسمانی تیره دارد با کوه هایی که از سنگ سیاه اند و قلعه ای پدید آورده اند که انسان ها به امید شادی واردش می شوند اما دام گستره آن را نمی بینند شهری که آنقدر پلید است که گذشتگان از وجودش خبر داده اند که خدای رحمت کند کسی را که از آن شهر دوری بجوید شهری که چون افسانهاست و خود به چشم ببینم که مردمانش غرق دنیا شده اند و خانه ها و قصر هایی بنا نهاده اند که به خانه های بهشتی می گیرند و دختران را چون حورالعین و پسران را همان پسران بهشتی می دانند به خدا قسم فتنه در این شهر آنچنان زیاد است که از دیوار خانه ها وارد می شود و مردم بلاد بسیاری در این گمان اند که خداوند روزی بندانش را جز در این شهر تقسیم نکرده و مردم فوج فوج به این شهر در آیند و ایمانشان را بر دروازه شهر بیاویزند که و همه گمان کنند که از کثرت ایمان  است به خدا قسم می ترسم از زندگی در این شهر و راغب به مهاجرت به سرای که نباشد این سرایم می ترسم از آنکه چون امر به منکر و نهی از معروف در این شهر بسیار شده مجال فرار نماند و همانند کوفیان مرگ را ملاقات کنم می ترسم از روزی که از من بپرسند آیا روزی تو مقرر نبود که به هوی آن از این شهر نرفتی و من پاسخی برای آن نداشته باشم حال که جوانم این تصمیم بگیرم به ؛ که چون به دو راهی برسم پای در زنجیرم  مرا مانع گردد مرویست که در این روزگار فتنه سه شهر حرم امنی خواهند بود که مردمش از فتنه به دورند نسبت به دیگران اول آنها در جزیره العرب می باشد و آن مکه است . دوم آن جایی در بین النهرین است و نجف می خوانندش و سوم آن در بلاد عجم ؛ ایران باشد  و من بدنبال آن خواهم بود تا همسر وفرزندانم  را از گزند آتش باز دارم هر چند که آنان که از این شهر دورند آنان را در زمره نیاورند و مشهور است که دین را آنچنان تفسیر کنند و به کار گیرند که هیچ شبهتی به اول آن نداشته باشد و دین دار بودن به مثابه آتشی است که در دست نگاه داری

 

1 پاسخ برای “پانزدهمین جلسه”

  1. افشین می‌گوید:

    سلام
    من هم شما رو لینک کردم
    موفق باشید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.